کتاب باغ مارشال

کتاب باغ مارشال

کتاب باغ مارشال

با سلام و سپاس از حسن انتخابتون…
ما در سایت مهارتو قصد داریم اطلاعاتی درباره “کتاب باغ مارشال” را در اختیار شما عزیزان قرار دهیم.با ما همراه باشید.

معرفی کتاب باغ مارشال یا خاطرات خسرو

کتاب «باغ مارشال»، قصه پسری است به نام خسرو که در یک خانواده متمول شیرازی بزرگ شده و دارای رگ و ریشه عشایری می باشد.مادر خانواده تصمیم می گیرد که برای او همسری انتخاب کند و دختری به اسم ناهید را برایش در نظر می گیرد؛اما خسرو علاقه ای به ناهید ندارد تا اینکه یک روز برحسب اتفاق، خانواده ای از تهران میهمان آنان می شوند.

این خانواده دارای دختری به اسم سیما هستند که خسرو به وی علاقه مند می شود و با او ازدواج می کند.

بعد از مدتی زندگی در تهران خسرو به همراه خانواده همسرش به لندن می رود و در آنجا مشکلاتش با سیما زیاد می شود، به گونه ای که مرتکب قتل می شود. خسرو مردی را که با سیما رابطه نامشروع داشته را به قتل می رساند و …

قسمتی از کتاب یا خاطرات خسرو

ای عشق، چه ها که به روز من و سیما و ناهید نیاوردی! مرا آواره ی غربت کردی، سیما را کشتی و ناهید را ناکام گذاشتی.

جواب منفی ناهید را باور نمی کردم؛ چون که ثابت کرده بود هنوز دوستم دارد.

با آنکه از هر سو در فشار بودم که هر چه زودتر ازدواج کنم، از فكر ناهید بیرون نمی رفتم و تنها دلخوشی ام این بود که دوستم دارد؛ و دیگر اینکه بهادر به زودی از کانادا بر میگردد.

مادرم همیشه می گفت ، می ترسم از تنهایی دیوانه شوی.

ترگل وقت و بی وقت در گوشم زمزمه می کرد که با دختر حسین خان شیبانی که شوهرش، یکی دو سال پیش، در دعوایی طایفه ای کشته شده و در حدود 10 سال هم از من کوچکتر بود، ازدواج کنم.

ترگل معتقد بود تنها کسی که می تواند ناملایمت های گذشته ی مرا
جبران کند و خوشبختم کند، فرح، دختر حسین خان شیبانی است.

آویشن معتقد بود به هر حال تنها که نمی شود زندگی کرد و به همین بهانه به خودش هم اشاره داشت تا آن که از لابه لای حرف هایش متوجه شدم یکی از کارکنان بیمارستان نمازی، فکرش را مشغول کرده است.

من و آویشن، جدا از اینکه برادر و خواهر بودیم، تا آنجا که امکان
داشت،حرف دلمان را از یکدیگر پنهان نمی کردیم.

یکی از روزها که از بیمارستان به خانه بر می گشتیم، او سر انجام اعتراف کرد که مدتی است که مسعود، کارمند حسابداری بیمارستان، از او دست بر نمی دارد و اجازه خواسته است که به خواستگاری بیاید.

کتاب باغ مارشال

مادر مسعود که پیرزنی پر حرف بود تمام شرایط ما را که خیلی هم  سنگین نبود، پذیرفت و قرار شد هفته ی بعد آویشن و مسعود به عقد  هم در آیند.

از روز بعد در تدارک مراسم عقد بودیم. از اینکه آویشن را شاد و مسرور
می دیدم خوشحال بودم.

مادرم مرتب دعا می کرد که من هم سر عقل بیایم و تا دیر نشده
است، کسی را برای خودم دست و پا کنم…

کاربران گرامی! شما می توانید با ثبت نظرات و پیشنهادات خود در بخش نظرات مارا از دیدگاه هایتان مطلع نمایید.

از این مطالب دیدن فرمایید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.